نمی دانم چرا این جوری است.

فقط آنچه را که سراغم آمده می گذارم.

 

شصت‌و‌چهار روز تمام است در هرات

از خانه کیش می‌دهی‌ام، توی کوچه مات

از خانه‌ای سیاه زنگ می‌زنم به تو

از خانه‌ای سپید قطع می‌شود صدات

بیهوده نیست، من تک و تنها، تو با رخت

من سعی می‌کنم که بیایم به سمت پات

در خانه سیاه غمت گیر کرده است

این شاه دلشکسته تنها و بی‌ثبات

گم کرده‌ام تو را و زمستان که دشمن است

باریده برف برف فقط روی رد پات