بی دام و دانه در دل من پا گرفته ای
از من هوا - خنده ی خود را ـ گرفته ای *
با هر چه شهر از در شادی در آمدی
نوبت به من که می رسد اما " گرفته ای "
بیهوده بود آن همه از تو گریختن
وقتی تو چون هوا همه جا جا گرفته ای
این سر به زیر را هر جایی که دیده ای
بی اعتنا سرت را بالا گرفته ای
گفتم ردیف این غزلم را عوض کنم
داری تمام می کنی ام با " گرفته ای "
با این که هیچ گاه به من پا نداده ای
اما عمیق در دل من پا گرفته ای
* هوا را از من بگیر خنده ات را نه : گزینه شعری است از پابلو نرودا