اي عشق ! اي بهانه ي اين مرد آس و پاس

اين بي نصيب ِ بي سرو سامان ِ بي كلاس

مردي كه پيش چشم تو از گير مي رود

مانند روزه دار گرفتار چاي و ناس

بي هيچ خير و باره فقط شعر گفته است

مردي كه كم كَمَك شده با مرده ها جناس

مردي كه مادرش گله دارد از او زياد

گاهي به طعنه گفته و گاهي به التماس :

« اين چِرت و پرت ها كه تو را نان نمي دهد

ديگر گذشت دور قناعت به نان و ماس

از درس وشاعري كه به جايي نمي رسي »

هي با حبييب و هادي و احمد شدم قياس

هي با حبيب و هادي و احمد شدم حقير

هي با حبيب و هادي و احمد شدم قياس

آنها كه زندگي شده در كامشان عسل

من همچنان شلخته و بي پول و آس و پاس...