تبليغاتX
مشق های شبانه
مشق های شبانه

بگذار که آسمان به نامت باشد

گلويم را مي سوزاند

و چشمهايم را خيس

جعبه شيريني تري كه

در ‌آشپزخانه غارت شده است

خواهرم به سيسموني دخترش فكر مي كند

به اينكه اسمش را بگذارد

‌                               " ستايش"

من به برادرم فكر مي كنم

كه در آن سوي مرزها

در ميان زباله ها

به دنبال بطري هاي خالي پپسي مي گردد

تا رگهايش را آتش بزند

پدرم با خودش حرف مي زند

با خودش غمگين است

با انگشتان پينه بسته اش

مي شمارد روزهاي كاري اش را

جمعه ها را

حتي عاشورا را

تا چاق كند اداره مهاجرت را

تا تمديد كند زندگي را

تا تمديد كند غربت را

و من

پنهاني اشكهايم را پاك مي كنم.

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

گوشواره


دوستت دارم

با صدايي بلند

پنهان در پيچش گيسوانت

گوشواره بهتر از اين مي خواهي؟


نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

آرامش

 

به آرامش

ایمان دارم

که به آرامی می آید

بسان فرورفتن شب در روز

 

 

...

 

حرفهایت را می پوشی

لبخندهایت را سرخ می کنی

و فکر می کنی

خوشبختی فقط چند حرف است.

 

نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

با سلام خدمت همه دوستان عزيز!

وبلاگ جديد فاطمه جان فيضي به آدرس زير تغيير يافته است.


http://khelwat.blogfa.com/


از دوستاني كه وبلاگ ايشان را در ليست خود دارند، خواهش مي شود كه لينك جديد را در وبلاگ خود وارد كنند.

شاد باشيد!

نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی|

با عرض سلام خدمت همه دوستان عزيز!

سال نو را به همه دوستان تبريك مي گويم و سال خوب و خوشي را براي همه شما آرزومندم.

با يك غزل از حافظ به استقبال بهار مي رويم.

 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد، مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد، بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه‌وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب !

که رفت موسم و حافظ هنوز می‌ نچشید

 

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

حتی اگر هر روز

لبخندی مهربان

پاسخ سلامت باشد

باز تنهایی!

نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!

نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

نمی دانم چرا این جوری است.

فقط آنچه را که سراغم آمده می گذارم.

 

شصت‌و‌چهار روز تمام است در هرات

از خانه کیش می‌دهی‌ام، توی کوچه مات

از خانه‌ای سیاه زنگ می‌زنم به تو

از خانه‌ای سپید قطع می‌شود صدات

بیهوده نیست، من تک و تنها، تو با رخت

من سعی می‌کنم که بیایم به سمت پات

در خانه سیاه غمت گیر کرده است

این شاه دلشکسته تنها و بی‌ثبات

گم کرده‌ام تو را و زمستان که دشمن است

باریده برف برف فقط روی رد پات

نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

گاهی همه چیز آن جوری نیست که دلت می خواهد.

این هم یکی از نوازشهای دوستانم در مورد غزل اخیر که آن را برایم به شکل خصوصی گذاشته است:

سلام غلامرضاي عزيز
خيلي برام عجيب بود اين شعر.... خيلي دم دستي كار كردي شاعر... بعيد بود شاعر از تو اين شعر كه به اين شكل مرتكبش بشي!

هر چند من آدمی نیستم که از این گونه اظهار نظرها برنجم و کلا با نقد مشکلی داشته باشم، ولی دوست دارم که دوستانم شرط انصاف را هم فراموش نکنند.

یادم نمی رود زمانی را که من شعر " ایستگاه سوم " را در جلسه ای خواندم و به شدت از طرف دوستانم مورد انتقاد قرار گرفت. حتی بعضی از دوستانم به محتوای شعرم حمله کردند و مرا به اموری متهم کردند که ....

خلاصه این پست نه به معنای دفاع از غزل اخیر است و نه به معنای مخالفت با نقد، وگر نه به قول بیدل:

آنچه می نالیم عرض شکوه بی دردی است

ورنه از ما ناله درد آشنایی برنخاست.

در پایان از دوست عزیزی که از پیام خصوصی اش در نوشتن این پست استفاده شد، عذرخواهی می کنم.

 

نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |

سلام دوستان!

مدت زیادی است که غزلی نگفته بودم، ولی دیشب عزیزی مرا به این غزل دعوت کرد.

حس می کنم که شاید ناتمام است ولی از بس برایم بزرگ بود، نتوانستم که معطل بمانم.

 

بریز در من خالی حضور ماهت را

شراب عشوه گری و گل نگاهت را

لبالبم کن از آن خنده هات، تا مردم

قشنگ یاد بگیرند معنی ملاحت را

اگر به سر، سر تسخیر آسمان داری

بپوش روسری سبز راه راهت را

جهان جهنم من می شود اگر روزی

به بادها بسپاری شرار آهت را

نه می رسم به خدا و نه می رسم به خودم

اگر جدا کنی از راه من، تو راهت را

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت توسط غلامرضا ابراهیمی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ